النجاة فی الصدق


سایت تخصصی حمید رضا اشراقی وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی کانون وکلای دادگستری منطقه اصفهان


حکومت اسلامی در شرع


حكومت اسلامى و اهداف آن در قران
قانون و حكومت
دين، هرگز از حكومت و سياست جدا نمى‏باشد; زيرا همان‏گونه كه گفته شد، دين، موعظه و نصيحت و تعليم محض مسائل فردى بدون اجتماعى، و مسائل اخلاقى و اعتقادى بدون سياسى و نظامى و مانند آن نيست، بلكه احكام اجتماعى و سياسى نيز دارد.
خداى سبحان در يكى از آيات قرآن كريم، هدف ارسال رسولان خود را چنين بيان مى‏فرمايد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه‏» (1) . در اين كريمه، مساله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت انبياء مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسان‏ها امرى طبيعى و قطعى است چنانكه در پيش گفته شد و اگر رفع اختلاف‏ها، امرى ضرورى براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج است، موعظه و نصيحت و مساله‏گويى صرف نمى‏تواند مشكل اجتماعى را حل كند و لذا هيچ پيامبر صاحب شريعتى (2) نيامده است مگر آنكه علاوه بر تبشير و انذار، مساله حاكميت را نيز مطرح نموده است. خداى سبحان در اين آيه نمى‏فرمايد پيامبران به وسيله تعليم يا تبشير و انذار، اختلاف جامعه را رفع مى‏كنند، بلكه مى‏فرمايد به وسيله «حكم‏» اختلافات آن را بر مى‏دارند; زيرا حل اختلاف، بدون حكم و حكومت امكان‏پذير نيست.
اكنون نيز كه انسان‏ها نسبت‏به امم گذشته، از علم و تمدن بهره بيشترى دارند، هرگز نمى‏توان اختلافات آنان را با مساله‏گويى و صرف نصيحت از ميان برد; بلكه نظام و حكومتى لازم است تا احكام قضايى و جزايى و كيفرى را به اجرا درآورد و حدود و قصاص و ديات و مجازات‏هاى مالى و اقتصادى را محقق سازد و اساسا قضاء و داورى، بدون حكومت امكان‏پذير نيست و اين دو، متلازم يكديگرند و حكومت، مجرى احكام قضايى است.
بنابراين، هر مكتبى كه پيام‏آور شريعتى براى بشر باشد، به يقين، احكام فردى و اجتماعى را با خود آورده است و اين احكام، در صورتى مفيد و كارساز خواهند بود، كه به اجرا درآيند و اجراى قانون و احكام الهى نيز ضرورتا نيازمند حكومتى است كه ضامن آن باشد. در غير اين صورت، يا اساسا احكام دينى به اجرا درنمى‏آيد و يا اگر اجرايش به دست همگان باشد، لازمه‏اش هرج و مرجى است كه بدتر از نبودن احكام در جامعه است.
صرف قانون كه وجود لفظى يا كتبى تفكر خاصى است، توان تاثير در روابط خارجى را ندارد و حتما يك موجود مرتبط با غيب و توانمند مى‏خواهد كه مسؤول تعليم و حفظ و اعمال آن باشد و از اينرو، حضرت مولى‏الموحدين، على بن ابى طالب(عليه‏السلام)، براى رفع مغالطه خوارج كه قانون را كافى مى‏دانستند و جامعه را بى‏نياز از رهبر و حاكم و حكومت مى‏پنداشتند و شعارشان اين بود كه: «لا حكم الا لله‏» فرمودند: «كلمة حق يراد بها الباطل; نعم انه لا حكم الا لله ولكن هؤلاء يقولون لا امرة الا لله وانه لابد للناس من امير بر او فاجر» (3) ; يعنى اين سخن: «لا حكم الا لله‏»، سخن حق و گفته قرآن است، ولى اراده باطل و نادرست از آن شده است; بله هيچ حكم و قانونى حق نيست مگر حكم و قانون خداوند; ولى اين افراد، از اين كلام درست، چيز ديگرى اراده كرده‏اند و مقصودشان آن است كه هيچ امارت و حكومتى نيست مگر امارت و حكومت‏خداوند و اين در حالى است كه مردم، بدون امير و حاكم نمى‏توانند زندگى كنند وحتى در نبود امير نيكوكار، امير فاجر غيرظالمى نياز دارند تا جامعه به هرج و مرج و انهدام كشيده نشود.
حكومت اسلامى
اسلام را نبايد در برابر مكاتب فكرى محض قرار داد; زيرا مكتب‏هاى فكرى صرف، تنها در حريم فكر و انديشه برنامه دارند و بس. اگر بخشى از اسلام مربوط به معارف و اعتقادات و جهان‏بينى است و بخش ديگرى از آن مربوط به امور اخلاقى و تهذيب نفس مى‏باشد، در كنار اين دو، بخش سومى وجود دارد كه به شرح وظائف و دستورهاى عملى پرداخته است.
اگر اسلام نظارت و ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر و جهاد و دفاع دارد، اگر حدود و مقررات و قوانين اجتماعى و جامع دارد، اين نشان مى‏دهد كه اسلام يك تشكيلات همه جانبه و يك حكومت است و تنها به مساله اخلاق و عرفان و وظيفه فرد نسبت‏به خالق خود يا نسبت‏به انسان‏هاى ديگر نپرداخته است; اگر اسلام راه را به انسان نشان مى‏دهد و در كنارش از او مسؤوليت مى‏طلبد، اگر اسلام آمده است تا جلوى همه مكتب‏هاى باطل را بگيرد و تجاوز و طغيان طواغيت را درهم كوبد، چنين انگيزه‏اى، بدون حكومت و چنين هدفى، بدون سياست هرگز ممكن نيست.
خداى سبحان درباره اسلام و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون‏» (4) ; يعنى خداى تعالى رسولش را با هدايت و دين حق اعزام نمود تا مردم را در همه ابعاد زندگى هدايت كند و بساط هر طاغوت را برچيند و تا دينش را بر تمام مرام‏ها و حكومت‏ها و نظام‏ها پيروز گرداند. بر اين اساس، پيامبر اسلام براى دو كار آمد نه يك كار; هم براى هدايت و موعظه و تعليم و ارائه قانون آمد و هم براى برچيدن ظلم و ستم و طغيان.
خداى تعالى هدف بعثت همه رسولان خود را چنين بيان مى‏فرمايد: «ولقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت‏» (5) ; ما براى هر امتى پيام‏آورى فرستاديم كه آنان را به عبادت «الله‏» دعوت كند و به اجتناب از طاغوت برانگيزد. اجتناب كردن از طاغوت يعنى خود را در جانبى و طاغوت را در جانب ديگر قرار دادن و در جهت او قدم برنداشتن و از خود در برابر تجاوز طاغى دفاع كردن و تسليم و برده او نشدن.
اسلام از آن جهت كه دين الهى است و از آن جهت كه كامل و خاتم همه مكتب‏هاست، براى اجراى احكامش و براى ايجاد قسط و عدل در جامعه، حكومت و دولت مى‏خواهد; براى نبرد با طاغوت و ستيز با ظلم و تعدى طاغوتيان، حكومت و حاكم مى‏خواهد. اسلام بى‏حكومت و بى‏اجرا، قانون صرف است و از قانون كه «سوادى بر بياض‏» است، به تنهايى كارى ساخته نيست و اگر دشمنان اسلام، جدايى دين از سياست را ترويج مى‏كنند و اسلام بى‏حكومت را تقديس و تكريم كرده و مى‏كنند، براى خلع سلاح نمودن مسلمين و جامعه اسلامى است; نه به جهت‏خيرخواهى و نيك‏انديشى يا اسلام‏شناسى واقعى و اصيل آنان.
آتش‏بس يك جانبه!
فكر جدايى دين از سياست، در واقع، آتش‏بس يك‏جانبه بين دو طرف درگير است; يعنى همه كسانى كه از روى ترس يا علل ديگر، سخن از جدايى دين از سياست زده‏اند و در عمل، كارى به سياست ندارند، در جنگ و ستيز دينداران با سياستمداران ظالم، آتش‏بس را يك‏جانبه قبول كرده‏اند سياستمداران جبار و بى‏رحم، هيچ گاه نمى‏گويند ما با دين و ديندارى كارى نداريم. آنان هر زمان كه بتوانند، دين را به كام خود مى‏كشند و دينداران را به ذلت و اسارت درمى‏آورند. هيچ سياستمدار دنياطلبى نمى‏گويد من با دين كارى ندارم، بلكه مى‏گويد دين بايد در چنگ من باشد. او اگر بتواند، دين را نابود مى‏كند و اگر نتواند، آن را به اسارت مى‏گيرد تا براى رسيدن به اهداف شوم خود، از آن استفاده كند.
در گذشته، رژيم منفور پهلوى را ديديم كه گاهى براى فريب مسلمانان و منحرف ساختن آنان، قرآن چاپ مى‏كرد، ولى آن زمان كه احساس خطر كرد و فهميد كه جامعه دينى ديگر نمى‏خواهد اسير او باشد، مسجد كرمان را با قرآن‏هايش به آتش كشيد. پس يك زمان «قرآن‏سوزى‏» است و يك زمان «قرآن‏سازى‏» و هر دو براى اهداف پليد استعمارى و سياسى است; زيرا سخن و روش همه دنياطلبان و بى‏دينان، همان شعار «قد افلح اليوم من استعلى‏» (6) است كه قرآن كريم آن را نقل كرده است; يعنى آنان خوشبختى در اين دنيا را در گرو برترى بر ديگران و استثمار و بهره‏گيرى هر چه بيشتر مى‏دانند.
ما در جريان جنگ خليج فارس، شاهد استفاده آمريكا از دين براى فريب مردم بوديم; از واتيكان كمك گرفت و از پاپ براى جنگ درخواست دعا نمود و اين همان سوءاستفاده‏اى است كه معاويه منافق از دين مى‏كرد. معاويه عليه اللعنه زمانى كه فهميد مالك اشتر(سلام‏الله‏عليه) به مصر مى‏رود و با رفتنش آنجا را منقلب خواهد كرد، روز و شب، منزل و سير او را شناسايى كرد و با حيله عمرو عاص، عسل مسموم را به مالك اشتر خورانيد و پيش از آنكه عسل مسموم او را به شهادت برساند، مردم را به مسجد جامع شام دعوت كرد و به آنان گفت‏خطرى حكومت اموى را تهديد مى‏كند و ما بايد دعا كنيم و شما امين بگوييد. او دعا كرد كه خدا خطر مالك را برطرف كند و مردم شام نيز آمين گفتند و زمانى كه خبر شهادت مالك به شام رسيد، معاويه گفت ما «مستجاب‏الدعوه‏» هستيم.
بنابراين، قدرت‏طلبان و دنياپرستان، هيچ گاه با دين و دينداران از در آشتى درنمى‏آيند; مى‏خواهند دين را نابود كنند اگر بتوانند و يا آن را براى مقاصد خود و فريب مردم به بازى مى‏گيرند و با چنين وضعى، شعار جدايى دين از سياست، چيزى جز آتش‏بس يك‏جانبه و تسليم شدن در برابر دشمن نيست.
آينده جهان از نظر اسلام
آينده جهان از نظر مكتب‏هاى مختلف كه رشد سلاح‏هاى هسته‏اى و اتمى را مى‏بينند، جز ويرانه‏اى نيست; اما اسلام، آينده جهان را قسط و عدل، آرامش و تمدن، و حكومت صالحان مى‏داند: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون‏» (7) .
هدف رسالت انبياء الهى، تربيت انسان‏ها و در نتيجه، قيام آنان براى اقامه قسط و عدل است; چنانكه فرمود: «ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط‏» (8) ; و خداوند مؤمنان راستين را وعده قطعى داده است كه خلافت در زمين را نصيب آنان سازد: «وعد الله الذين امنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض‏» (9) و دين پسنديده و مرضى خود را مستقر سازد و در سايه هدايت‏هاى آن، پس از خوف و ترس، امن و آرامش تحقق يابد: «وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا» (10) .
اسلام، تنها دين الهى است: «ان الدين عندالله الاسلام‏» (11) كه خداوند آن را با ولايت اوليائش كامل گردانيد و بدان راضى شد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (12) و خود وعده داده است كه اسلام، دين جهانى باشد و حكومت اسلامى، تنها حكومت عدل و قسط در سراسر گسترده خاك گردد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون‏» (13) .
خداوند نظام آفرينش را بر پايه حق استوار ساخته است; چنانكه فرمود: «وما خلقنا السموات والارض وما بينهما الا بالحق‏» (14) و هر باطلى در اين جهان، محكوم به نابودى است و مانند كف روى آب، زائل خواهد گشت: «فاما الزبد فيذهب جفاء» (15) . قرآن كريم، همه مخاطبان خود را دعوت مى‏كند كه در سرگذشت گذشتگان سير كنند و عاقبت‏بد و هلاكت تكذيب‏كنندگان را ببينند: «قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين‏» (16) ; سنت‏شكست‏ناپذير و غير قابل زوال الهى، پيروزى قيام حق و نابودى باطل است و اين سنت، از اصول هميشگى و همگانى نظام آفرينش است كه هيچ گاه تغييرپذير نيست: «فلن تجد لسنت الله تبديلا ولن تجد لسنت الله تحويلا» (17) .
قرآن كريم درباره پيروزى حق بر باطل مى‏فرمايد: «وقل جاء الحق وزهق‏الباطل ان الباطل كان زهوقا» (18) ; يعنى حق مى‏آيد و باطل مى‏رود وطبيعت‏باطل، همان رفتن و نابودى است. در آيه ديگر نيز كيفيت رفتن باطل راچنين بيان فرموده است: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هوزاهق‏» (19) ; يعنى حق را بر باطل چيره مى‏كنيم پس حق، باطل را سركوب مى‏كند و باطل سركوب‏شده، نابود و محكوم به زوال مى‏گردد. آنچه از اين آيات‏استفاده مى‏شود اين است كه حكومت‏حق، با هيچ باطلى سازش ندارد و نه تنها در برابرباطل تسليم نمى‏شود بلكه آن را از بين مى‏برد و علاوه بر وجه اثباتى كه دارد وخود را تثبيت مى‏كند، جنبه نفى غير خود را نيز دارد و باطل را مى‏زدايد; وازاينجا روشن مى‏شود كه اگر چيزى بتواند خود را تثبيت كند، ولى جنبه نفى وباطل‏زدايى نداشته باشد، حق نيست; بلكه باطلى است در پوشش حق.
نقش مردم در حكومت اسلامى
جامعه‏اى مى‏تواند قيام به حق داشته باشد كه زيربناى آن، اعتقاد عميق به معارف الهى باشد نه اقتصاد يا ديگر شؤون مادى; زيرا در اين صورت، هدف قيام مردم، ارضاء هواى نفس يا رفاه مادى خواهد بود نه برقرارى قسط و عدل و قانون الهى. قيامى حق است كه تنها براى خداى حق محض و اعتلاء كلمة الله باشد: «كلمة الله هى العليا» (20) ; چون فقط خداوند حق است و حق، تنها از اوست و هر چه جز او باطل است: «الحق من ربك‏» (21) .
همان گونه كه مكتب حق، به صورت قرآن كريم و سنت معصومين(عليهم‏السلام) تبلوريافته و بر تمام مكاتب و قوانين جهان پيروز خواهد شد و حكومتش جهانى خواهد گشت، ملتى پيروز مى‏گردد كه اولا در شناخت‏حق، «محقق‏» باشد و ثانيا در مقام عمل به حق، «متحقق‏» گردد و جامه حق بر تن بپوشد و ثالثا همانند خود دين، داراى انسجام و اتحاد و هماهنگى بوده، از اختلاف و نزاع و درگيرى مصون باشد; چنانكه خداى سبحان درباره معجزه ختميه قرآن مى‏فرمايد: «ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (22) ; اگر اين قرآن از غير خداوند باشد، لازمه قطعى‏اش اختلاف و تناقض درونى است; در حالى كه اكنون هيچ‏گونه اختلاف و ناهمگونى درونى ندارد; زيرا بر محور حق، و نازل شده از سوى خداوند است.
بنابراين، «اتحاد» از مهمترين علل پيروزى است و مقصود از آن، صرف گردهمايى صورى و حضور در صحنه نيست، بلكه گذشته از اجتماعات صورى و ظاهرى، لازم است دل‏ها به هم مرتبط و جان‏ها با يكديگر منسجم باشند(متحد جان‏هاى مردان خدا) و اين اتحاد، وقتى دائمى و بى‏نقص خواهد بود كه بر محور ماديات نباشد، بلكه براى رضاى خدا و بر محور حق قرار گيرد.
مسائل مادى، نه تنها آرامش و انسجام نمى‏آورند، بلكه دير يا زود، مايه تشتت و پراكندگى و نابرابرى خواهند بود. از اين رهگذر، قرآن كريم، پيوند و انسجام دل‏ها را در اختيار خداوند دل‏آفرين دانسته، درباره اتحاد و الفت مؤمنين خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: «والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفت‏بين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم‏» (23) ; يعنى پروردگار متعال، ميان دل‏هاى آنان الفت‏برقرار كرد; تو اگر تمام ذخاير زمين را هزينه مى‏كردى تا ميان دل‏هاى آنان انس و الفت ايجاد كنى، نمى‏توانستى; وليكن خداوند ميان آنان الفت‏برقرار نمود; تحقيقا خداى متعال، عزيز و حكيم است. منافع مادى و ذخائر و هر چند به دست‏بابركت رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم تقسيم گردد و هر چند توسط تقواى مجسم و عدل ممثل، عادلانه توزيع شود، باز هم زمينه شقاق فراهم است و الفت معهود در آيه حاصل نمى‏شود.
حاكميت دين حق و نظام اسلامى، همانند هر نظام ديگرى، با آرزوها تحقق نمى‏پذيرد، بلكه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مى‏طلبد. مردم، با پذيرش دين اولا و پذيرش ولايت‏حاكم اسلامى ثانيا، دين خدا را در جامعه متحقق مى‏سازند و چنين مردمى اگر چه اندك باشند، خداوند نصر خود را به آنان مى‏رساند و در جنگ با بيگانگان، همه معادلات رياضى و سياسى و نظامى را برهم مى‏زند: «كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله‏» (24) انبياء الهى كه با عده‏اى خاص قيام كردند، با اينكه فاقد همه امكانات مادى بودند و دشمنان آنان از همه امكانات مادى برخوردار بودند، چون مؤمنين به قدر ميسور، به دستور خدا عمل مى‏كردند، خداوند سلاطين ستم و باطل را نابود مى‏ساخت; عده‏اى از آنان را به صورت: «فاخذناه وجنوده فنبذناهم فى اليم‏» (25) گروهى را: «فخسفنا به وبداره الارض‏» (26) و برخى را: «سخرها عليهم سبع ليال وثمانية اياما حسوما» (27) و جمعى ديگر را با ساير جنود الهى از ميان برد. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان، از كمترين امكانات جنگى و مادى برخوردار بودند، ولى در همان جنگ‏هاى نابرابر، خداوند آنان را يارى كرد و اكنون نيز كه انقلاب اسلامى حكومتى دينى برپا كرده است، اگر مردم در صحنه نباشند و حضور جدى نداشته باشند، حتى اگر رهبر آنان در حد وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(سلام‏الله‏عليه) باشد، نظام اسلامى سقوط مى‏كند.
رهبرى مانند على بن ابى‏طالب(عليه‏السلام) كه جز شخص پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم، هيچ كس در روى زمين به عظمت علمى و عملى آن حضرت نمى‏رسد و از نظر شجاعت و سلحشورى و سياست نظامى نيز بى‏همانند است و پيروزى بيشتر جبهه‏ها به عهده آن حضرت بود، وقتى كه مردم با او هماهنگ نباشند و او را نپذيرند، هرگز پيروز نمى‏شود. در سوره مباركه «نور»، درباره حضور مردم آمده است: «انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الذين يستاذنوك اؤلئك الذين يؤمنون بالله ورسوله‏» (28) ; يعنى مؤمنان واقعى كسانى هستند كه گذشته از ايمان به خدا و پيامبر، در مسائل اجتماعى نيز رهبران الهى خود را رها نكنند و در اين زمينه، از جهت ملاك حكم، تفاوتى ميان آنكه رهبر، پيامبر باشد يا امام معصوم يا جانشينان آنان در عصر غيبت، وجود ندارد.
بنابراين، حكومت اسلامى هيچ‏گاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمى‏شود و تفاوت اساسى حكومت اسلامى با حكومت‏هاى جابر در همين است كه حكومت اسلامى، حكومتى مردمى است و بر پايه زور و جبر نيست، بلكه بر اساس عشق و علاقه مردم به دين و حاكم اسلامى صورت مى‏پذيرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دينى بهره‏مندتر باشند و هر چه احكام دينى را بيشتر عمل كنند و هر چه از اتحاد و همبستگى و الفت الهى برخوردارى بيشترى داشته باشند، حكومت اسلامى نيز استوارتر و در رسيدن به اهدافش موفق‏تر است و هيچ‏گاه نبايد تصور نمود كه اگر مردم با حكومت اسلامى نباشند و اگر مؤمنان راستين كمر همت نبندند، خداوند حكومت اسلامى را برپا مى‏دارد. بايد دانست كه نعمت الهى و فيض و نصرت خداوند، وقتى به ملتى مى‏رسد كه خود آنان خواهان سعادت خويش باشند و به يارى دين خدا بشتابند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (29) و نيز خداوند، نعمت‏حكومت‏شايسته اسلامى را از ملتى بى‏جهت نمى‏گيرد، مگر آنكه خود آنان در حفظ و حراستش كوتاهى كنند: «بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (30) .
مردم در جامعه الحادى
شكل‏گيرى يك جامعه، به اهداف و اصول و خط مشى نياز دارد و ماهيت هر جامعه‏اى، در ارتباط مستقيم با جهان‏بينى جارى در آن جامعه است و از اينرو، جوامع را مى‏توان به دو دسته الهى و الحادى تقسيم نمود.
عده‏اى معتقدند كه جهان هستى در همين طبيعت محسوس و مادى خلاصه مى‏شود و انسان نيز كه جزئى از اين مجموعه است، سرنوشتى جز ميلاد و سرگذشتى جز مرگ ندارد; انسان بين ميلاد و مرگ خلاصه مى‏شود و همه موجودات جهان، در يك روز موجود و در روز ديگر نابود مى‏گردند و پيش از ميلاد و پس از مرگ، چيزى نبوده و نخواهد بود; مگر تطورات و تحولات ماده; انسان پس از مرگ خواهد پوسيد و طبيعت، با خاك بدن او همان خواهد كرد كه با ديگر موجودات نباتى و حيوانى مى‏كند.
بر اساس اين «جهان احساسى‏»، خوبى و بدى انسان و رفتار او هيچ نقشى در آينده‏اش ندارد و لذا در زندگى دنيايى به لحاظ عقائد، اخلاق و اعمال فردى، نيازمند قانون نيست و از جهات ياد شده، بى‏قيد و رهاست; مگر آنكه طبيعت و زندگى طبيعى به ناچار او را محدود سازد. او آزاد است تا در حيطه مسائل شخصى، با بدن خود، به دلخواه رفتار كند و در استفاده از منابع و مواهب طبيعى، هر گونه كه مى‏خواهد بهره‏مند باشد. شعار چنين افرادى، همان «نان، مسكن، رهايى‏» است; يعنى سه چيزى كه حيوانات نيز نيازمند آن هستند.
اما از آنجا كه بى‏قيدى و رهايى همه افراد در آنچه مى‏خواهند امكان‏پذير نيست، ناچارند كه در زندگى گروهى خود، قانونى داشته باشند تا به آزادى‏هاى بى‏حد و حصر آنان قيدى بزند و كيفيت‏برخوردارى بدون مزاحمت هر يك آنان از طبيعت را مشخص نمايد; قانون جزايى هم بايد باشد كه متخلفان و متجاوزان را تنبيه و مجازات كند تا توازن طبيعى اجتماع از هم نپاشد. در چنين جامعه‏اى كه خدامدارى، ارزش‏گرايى، و فضيلت‏خواهى، نامفهوم و نادرست است، هر كس كه زمام قانونگذارى را در ست‏بگيرد، به نفع و سود مادى و شخصى خود و بستگان خونى و نژادى خود قانونگذارى مى‏كند و اگر فرضا در جامعه‏اى اينچنين، با حضور اكثريت و مانند آن، قانونى نسبتا متعادل و عمومى جعل شود، در مقام اجراى اين قانون كه از اهميت‏بيشترى برخوردار است، هيچ ضمانت اخلاقى و درونى براى اجراى قانون وجود ندارد; زيرا كسى كه جهانبينى‏اش، «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (31) است و خواسته‏اى جز لذت و رهايى بى‏حد و حصر ندارد، چرا خود را مقيد به اجراى درست قوانين بداند و چرا دست از امكانات فراوانى بردارد كه در سايه قدرت و اجراى نادرست قوانين مى‏تواند بدست آورد؟ چرا لذت نقد را رها كند و چرا به حقوق ديگران تجاوز نكند؟
سيستم‏هاى قضايى و قوانين جزائى نيز هيچ گاه نتوانسته‏اند به تنهايى مانع تعدى و تجاوز مردم و تخلف زمامداران شوند و بهترين شاهد زنده، جوامع غربى امروز است كه در اوج پيشرفت صنعتى و علوم تجربى، از بيمارى‏هاى روانى و سوءاستفاده‏هاى فراوان از قدرت و حكومت، در حال اغماست و به خط پايانى خود نزديك گشته است.
مساله علاقه به وطن و خوشنامى پس از مرگ نيز نزد چنين جوامعى، يك امر عاطفى و احساسى است. اگر كسى هوش متوسطى داشته باشد و داراى اين بينش الحادى باشد كه پس از مرگ، حيات ديگرى نخواهد بود و او نيز رنج و لذتى نخواهد داشت، براى پس از مرگش هيچ كارى انجام نمى‏دهد و فقط به فكر لذت نقد و حاضر است. البته ممكن است جوان يا نوجوانى را خام كنند و به او بگويند پس از مرگ تو، با پوستر و عكس، با مجلس گراميداشت و با...، خاطره و نام و ياد تو را زنده نگه مى‏داريم، ولى وقتى او بالغ شد و اندكى فكر كرد و به گمان باطل خود، فهميد كه مرگ نابودى مطلق است و براى انسان مرده و معدوم، هيچ فرقى نمى‏كند كه همه عالم در سوگ او بنشينند يا براى او شادمان باشند; او جز در موارد اجبار، هرگز تن به قانون نمى‏دهد و هرگز به اجراى درست قانون نمى‏پردازد; اگر چه آن قانون، بر اساس قسط و عدل تدوين شده باشد و تضمين‏كننده منافع همگان باشد.
جامعه الهى و مردم خدامدار
«جامعه الهى‏»، بر «جهان‏بينى الهى‏» استوار است كه مى‏گويد: جهان و انسان را خدا آفريده و انسان، سرگذشت فراوانى داشته و عوالمى را در پيش‏رو دارد و هرگز با مرگ از بين نمى‏رود و چگونگى حيات و زندگى جاويد او در آينده، بستگى تام به حيات دنيايى و چگونگى رفتار و اخلاق و عقايد او در اين دنيا دارد. انسان از خداست و به خداوند بازگشت مى‏كند: «انا لله وانا اليه راجعون‏» (32) .
يك انسان الهى، اگر تنها نيز زندگى كند، نيازمند قانونى براى نحوه زندگى و تامين سعادت اخروى است. در نظام الحادى، جامعه، مقدم بر قانون است; زيرا قانون، مولود تفكر انديشوران جامعه مى‏باشد; ولى در نظام الهى و اسلامى، قانون، مقدم بر جامعه است; زيرا از ناحيه خداى سبحان و براى تامين سعادت جامعه نازل شده است و بر همين اساس، خداوند، اولين انسان يعنى حضرت آدم(عليه‏السلام) را فردى باقانون و داراى نبوت آفريد تا هيچ گاه هيچ بشرى بدون قانون سعادت‏بخش نباشد.
در روايتى از حضرت صادق(عليه‏السلام) كه در كتاب علل‏الشرايع وبحارالانوار نقل شده، آمده است كه اگر بيش از دو نفر در جهان نباشد، بدون‏شك يكى از آن دو، امام و حجت‏خداوند خواهد بود و آخر كسى كه درجهان مى‏ميرد، شخص امام است; زيرا اگر امام در روى زمين نباشد، مى‏توان بر خداوند احتجاج كرد كه چرا مرا بدون جت‏خود وانهادى. «قال‏ابوعبدالله(عليه‏السلام): لو كان الناس رجلين لكان احدهما الامام وقال: ان‏اخر من يموت الامام لئلا يحتج احدهم على الله عزوجل تركه بغير حجة‏» (33) .
انسان، مسافر الى الله است: «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه‏» (34) ; پيوسته از دارى به دار ديگر منتقل مى‏شود و از مرحله‏اى به سوى مرحله ديگر در حركت است و همواره سير او با صيرورت درونى همراه است(نه مانند سير مكانى و اقليمى دنيا) و چنين صيرورتى ادامه دارد تا به لقاء خداوند نائل گردد و كسى كه چنين جهان‏بينى و اعتقادى دارد، وقتى كه با همفكران خود جامعه را تشكيل مى‏دهد، هدفش اين نيست كه بر اساس «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (35) ، از زهرت حيات دنيا، هر چه بيشتر بهره‏مند باشد و هر چه افزون‏تر از آن لذت برد، بلكه زندگى او بر مبناى «المال والبنون زينة الحيوة الدنيا والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا» (36) تنظيم شده و به دنبال باقيات صالحات و زندگى سعادتمندانه اخروى خود مى‏باشد; هدف او، در عين تامين سعادت دنيا، «لقاء الله‏» است و اصول و مبانى حركتش و راه وصول به هدفش، همان است كه انبياء الهى از سوى خالق و پروردگارش آورده‏اند و خطامشى او نيز به استناد همين ره‏آورد آسمانى است.
در جامعه دينى و نظام الهى، قانونگذار، معصوم و مصون از جهل و خطاست; او منفعت طلب و سودجو نيست تا به سود فرد يا گروهى قانون وضع كند و در اين قانون، عرب و عجم فرقى ندارند: «ليس لعربي على فضل‏» (37) ; سياه و سفيد و سرخ تفاوتى با يكديگر ندارند: «وارسلت الى الابيض والاسود والاحمر» (38) ; انسان‏ها مثل دندانه‏هاى شانه، يكسان و مساوى‏اند: «الناس سواء كاسنان المشط‏» (39) .
در حوزه اجرايى نيز مجريان نخستين اين قانون، انسان‏هاى وارسته و معصومند و در عصر غيبت نيز كارگزاران حكومت دينى، كسانى هستند كه انگيزه حفظ قانون و عمل به آن را دارند و آن انگيزه، از همان اعتقاد و اخلاق و عبادت ايشان برمى‏خيزد و اگر بر اساس غفلت‏يا تغافل، شخص دنياطلبى در جامه دينى درآمد و آخرت را با دنيا معامله كرد، مؤمنان متعهد چنين جامعه دينى، او را خلع جامه مى‏كنند و از قلمرو كسوت‏پوشان اسلامى و پيش‏كسوتان دينى طرد مى‏نمايند.
البته جهان ايده‏آلى كه هيچ نقص و گناهى در آن نباشد، فقط در بهشت است; چراكه همه اهل بهشت، معصومند: «لا لغو فيها ولا ثاثيم‏» (40) . در بهشت،نه‏تنهاكسى‏عمدا به حق‏ديگران‏تجاوز نمى‏كند،بلكه از روى سهووخطا نيز نسبت‏به سهم ديگران تعدى ندارد و عصمتى كه انبياء و اولياء(عليهم‏السلام) در دنيا دارند، مؤمنين، از سنخ همان عصمت را در بهشت دارند و با حفظ مراتب، همگى، عالم عادل و معصومند; آنان اهل تباهى نيستند.
رسيدن به چنين عالمى كه سراسر خوبى و پاكى و نور است، رايگان به دست نمى‏آيد. انسانى كه بخواهد در عالم دنيا زندگى كند و با انجام وظايف، به كمال اختيارى خود برسد، بهترين راه معقول و ميسور وى آن است كه قانون جامعه و فرد را تنها از ذات اقدس خداوند دريافت كند و مجريان نخستين آن قانون، انسان‏هاى معصوم و خليفة‏الله باشند و پس از آنان، اسلام‏شناسان وارسته و عادل و با انگيزه الهى، قانون الهى را بفهمند و تفسير و اجرا كنند; البته چنين نظامى در دنيا، قهرا ضايعاتى نيز خواهد داشت، اما اين چنين نظام حق‏مدارى، با حداقل ضايعات همراه است.
اسلام براى اينكه نظام الهى از هر گزندى محفوظ بماند، مردم را نيز به عنوان ناظر ملى موظف كرده است و اين‏گونه نيست كه مردم، فقط مشمول قانون باشند و ديگر هيچ سمتى نداشته باشند. اسلام، مردم را ناظر حسن اجراى قانون دينى و الهى قرار داده و امر به معروف و نهى از منكر را بر همه واجب كرده است و حتى عده‏اى از فقيهان اماميه مانند مرحوم محقق حلى(رضوان‏الله‏عليه)، آن را بر همگان «واجب عينى‏» دانسته كه در هنگام قيام برخى براى انجام اين واجب، موضوع وجوب، نسبت‏به ديگران منتفى مى‏شود (41) ; ولى معروف ميان فقيهان اسلامى اين است كه امر به معروف و نهى از منكر «واجب كفايى‏» است.
جايگاه «اكثريت‏» در نظام اسلامى
شعار اسلام، با شعار حكومت‏هاى بشرى و به ويژه غربى، متفاوت است. شعار دين و حكومت اسلامى، پيروى از حق است و شعار حكومت‏هاى بشرى و دموكراسى، پيروى از «اكثريت‏». محور و معيار نظام اسلامى حق است و در اين نظام، هر حقى از ذات اقدس اله كه حق محض است‏سرچشمه مى‏گيرد: «الحق من ربك‏» (42) ; هر گونه حقى كه در طبيعت‏يا نظام جامعه محقق مى‏شود، از او نشات مى‏گيرد و حتى آن كس كه پيام‏آور وحى الهى است، او نيز منشا حق نيست، بلكه خود او، پيرو حق است و حق هيچ دخل و تصرفى در وحى و قانون الهى را ندارد.
خداى سبحان درباره قرآن كريم و رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: «انه لقول رسول كريم× وما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون× ولا بقول كاهن قليلا ما تذكرون× تنزيل من رب العالمين ولو تقول علينا بعض الاقاويل× لاخذنا منه باليمين× ثم لقطعنا منه الوتين‏» (43) ; فرمود اين قرآن، قول رسول كريم است و نه گفته شاعر و نه گفته كاهن; بلكه از سوى رب العالمين نازل گشته و اگر او(رسول كريم) سخنى را به دروغ بر ما مى‏بست، او را با قدرت مى‏گرفتيم و رگ قلب و حياتش را قطع مى‏كرديم. خداى سبحان در سوره مباركه «نجم‏» بر اين نكته تصريح مى‏كند كه نطق و گويش و كلام پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم، نطق و كلام خداست و هر آنچه كه مى‏گويد، عين وحى و واقعيت است و هيچ گاه از روى هوا و هوس سخن نمى‏گويد: «وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى‏» (44) .
البته در نظام اسلامى، در بعضى موارد و مراحل، «اكثريت‏» معتبر است و جايگاه خاص خود را دارد كه همان مقام «تشخيص حق‏» است نه «تثبيت‏حق‏»; يعنى حق را وحى الهى تبيين و تثبيت مى‏كند و در مقام اجراى حق، راى اكثريت كارساز است و گاهى در مواردى كه تشخيص حق دشوار باشد و صاحب‏نظران با يكديگر اختلاف نظر داشته باشند، راى اكثريت معيار است.
منكران وحى و نبوت، با راى اكثريت، اصل حق را ثابت مى‏كنند; زيرا در نظر آنان، حق همان چيزى است كه اكثر مردم به آن راى بدهند، اما اسلام مى‏گويد «حق‏» آن است كه از راه وحى ثابت‏شده است، ولى در هنگام روشن نبودن آن، اگر اكثر انديشمندان و عالمان دين گفتند كه اين مطلب سخن دين است، تشخيص آنان بر تشخيص اقليت مقدم است.
تفاوت اساسى اكثريت در نظام دموكراسى با اكثريت در نظام اسلامى در اين است كه در حكومت اسلامى، حق و قانون، پيش از اكثريت و مقدم بر آن است و اكثريت، «كاشف حق‏» است نه مولد و به وجودآورنده آن; ولى در نظام دموكراسى و غيردينى، اكثريت، پيش از حق و قانون، و به وجودآورنده آن است. اكنون در نظام جمهورى اسلامى، راى اكثريت مجلس شوراى اسلامى و اكثريت‏شوراى نگهبان و اكثريت مجلس خبرگان معتبر است و در هر جايى كه كار با شورا انجام گيرد، همين گونه است.
جايگاه دوم اكثريت در اسلام، مقام عمل و اجراست; به اين معنا كه راى اكثريت مردم، در كارهاى اجرايى خودشان معتبر است. مردمى كه در بخش قانونگذارى و در حوزه نبوت و امامت معصوم و در بخش حاكميت و ولايت و رهبرى پذيراى حق مى‏باشند (45) ، در مسائل اجرايى، تشخيص‏شان حجت است و با حضور و راى آزادانه و انديشمندانه، در سرنوشت‏خود سهيم هستند و براى رفع مشكلات و تامين نيازهاى خود، افرادى را به عنون وكيل انتخاب مى‏نمايند و به مجلس شوراى اسلامى يا به مجلس خبرگان و مانند آن مى‏فرستند.
بنابراين، در نظام دينى و اسلامى، دو نوع راى اكثريت محترم و معتبر است; يكى در مقام اجراء و عمل، و ديگرى در مقام تشخيص قانون الهى كه توسط وحى و دين ارائه گرديده است; كسانى كه خود توانايى تشخيص قانون دينى را ندارند، قانون‏شناسان را با راى اكثريت تعيين مى‏كنند و قانون‏شناسان، با راى اكثريت‏خود، قانون الهى را مى‏شناسند.
نظام دموكراسى غرب
به جنايت‏ها و فجايعى كه در درون نظام غربى صورت مى‏گيرد كارى نداريم; با صرف نظر از آن، خوبى يك نظام، در اين نيست كه به مردم خود ستم نكند، ولى تمام توان خود را بر ضد كشورهاى جهان سوم به كار برد. كدام درنده‏اى از اين نظام غربى درنده‏تر است؟ اكنون تمام كشورهاى جهان سوم، به سفره ارتزاق آنان تبديل شده است. جنگ جهانى اول و دوم و كشتار بى‏رحمانه ميليون‏ها انسان، ثمره نظام‏هاى سلطه غربى است. ممكن است‏يك حاكم غربى، در داخل كشور خود به شهروندانش تهاجم نكند يا يك سارق حرفه‏اى، كالاى مغازه غربى ديگر را به سرقت نبرد، اما همه تهاجم‏هايى كه به منابع جهان سوم شده، به دست آنان صورت گرفته است.
دنياى غرب، اكنون به اين باور ناروا رسيده كه «آقاى مردم دنيا»ست. اين باور، در نتيجه چند اصل است:
1- رشد جمعيت از حد گذشته است.
2- منابع طبيعى زمين و مواد غذايى و پوشاكى و ديگر ارزاق روى زمين براى همه كافى نيست.
3- بر اساس تنازع بقاء داروينى، قدرتمندان بايد بمانند و بهره برند.
4- چون ما از ديگر مردم دنيا بهتر و قدرتمندتريم، پس ما بايد حق خود را بگيريم; اگر چه همه مردم كشورهاى ديگر از گرسنگى بميرند.
غربى‏ها سنگين‏ترين پديده‏هاى خونين را صلح مى‏نامند; جنگ خليج فارس را به عنوان صلح جهانى، به خاورميانه و بخشى از جهان سوم تحميل كردند. اگر كسى به مغازه يك شهروند آمريكايى تهاجم نكرد، ولى جهان سوم را به كام خود كشيد، اگر يك چاقو به شهروند خود نزد(كه مى‏زند)، اما به وسيله بمب و موشك، هزاران انسان ديگر را به خاك و خون كشيد، آيا چنين تهاجمى تمدن است؟ آيا معيار تمدن اين است كه در داخل يك نظام، با هم بسازند، ولى هر گونه جنايتى را در مورد ديگران روا دارند؟ آيا جاهليت عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خطرناك‏تر بود يا جاهليت قرن بيستم؟
امروز تمام جهان در ضعف و فقر و گرسنگى به سر مى‏برد و غربى‏ها باثروت‏هاى همين گرسنگان، مرفه شده‏اند و اين عمل را پيشرفت مى‏دانند. اين‏فكر و عمل، بر اساس همان قانون جاهلى و قانون زورمدار جنگل كه قرآن‏كريم آن را نقل مى‏كند: «قد افلح اليوم من استعلى‏» (46) مى‏باشد نه براساس‏تمدن. اگر معيار تمدن، قسط و عدل و حق‏شناسى جامعه انسانى وحقوق بشر است، داخل و خارج كشور نبايد فرقى داشته باشد; اما غربى‏هاى‏خون‏ريز، به عنوان حفظ منافع و صنعت و تمدن، جهان سوم را بلعيده‏اند.
سرلشكرهاى انگليسى، تا همين اواخر نيز به گاو يك گاوپرست هندى سلام نظامى مى‏دادند و احترام مى‏كردند تا هندو و بودايى و گاوپرست را در همان مرام باطل و در همان گمراهى و بى‏خبرى نگه دارند و منافع و منابع آنان را همچنان چپاول كنند و اگر دستشان از درآمدهاى ملى ديگران كوتاه نشد، براى براندازى نظام آنان از كودتا و مانند آن بهره مى‏گيرند.
«حاكم اسلامى‏» كيست؟
در قرآن كريم، خداى تعالى به رسول الله(عليه افضل الصلوة والتحية) فرمود: «لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (47) ; تو مبعوث شده‏اى تا به عنوان حاكم در بين مردم حكومت كنى; اما نه بر ميل و اراده و فكر خود، نه به آنچه مى‏بينى، بل به آنچه از وحى مى‏يابى; آنچه را كه خداى تعالى به وسيله وحى به تو نشان داد، بر اساس همان حكومت كن و بس. چون جهان را الله آفريد، همان آفريننده بايد جهان را بپروراند كه او، «رب العالمين‏» است و تنها خداست كه ولى و حاكم بر انسان‏هاست و آنان را مى‏پروراند و از راه وحى، مدبر و مربى انسان است. خداى سبحان براى اينكه جامعه بشرى را جز به دست وحى نسپارد، رسول‏الله‏صلى الله عليه و آله و سلم را در سه مرحله، معصوم و مصون از خطا و لغزش قرار داد و او را به مردم معرفى نمود و آنگاه فرمود: تو وحى را بياب و از راه وحى بر مردم حكومت كن; يعنى بگذار وحى حكومت كند.
سه مرحله وحى عبارتند از: مرحله دريافت وحى، مرحله ضبط و نگهدارى وحى، و مرحله ابلاغ و انشاء وحى. هيچ انسان عالمى با بيش از اين سه مرحله كار ندارد; اگر اشتباه مى‏كند، در يكى از اين سه مرحله است و اگر مصون از لغزش است، باز در همين سه مرحله معصوم است.
مرحله اول:
در مرحله اول خطاب به رسولش فرمود: «نزل به الروح الامين× على قلبك‏» (48) ; فرشته امين، اين وحى را در قلب تو القا مى‏كند و فرود مى‏آورد و آن پيك وحى، هرگز اشتباه نمى‏كند و هرگز كم و زياد نمى‏كند و هر چه را يافت، با حفظ امانت و بدون تغيير، به تو مى‏رساند و تو نيز آنچه را كه ما گفتيم در مقام لدن از نزد خداوند تلقى مى‏كنى: «انك لتلقى القران من لدن حكيم عليم‏» (49) . اگر انسان علمى را از سرچشمه زلالش و از نزد «الله‏» دريافت كند، درباره او مى‏گويند: او «علم لدنى‏» دارد; يعنى علم او از نزد خداوند و بدون واسطه است و در اين صورت، ديگر جايى براى وهم و خيال و نسيان و شيطان نيست; در آن مقام بلند، نه شيطان مى‏تواند شيطنت كند و نه سهو و نسيان و تغييرى رخ مى‏دهد.
مرحله دوم:
مرحله دوم، مقام ضبط و نگهدارى و حفظ وحى است. اين مرحله را نيز قرآن كريم با عصمت رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم معرفى كرده است و مى‏فرمايد: هر چه را كه رسول الله از خدا يافت، در حرم قلبش محفوظ است; حافظه روحش آن را درست نگهدارى مى‏كند; نه فراموش مى‏كند نه كم و زياد: «سنقرئك فلا تنسى‏» (50) .
مرحله سوم:
مرحله سوم، مرحله ابلاغ شفهى وحى يا املاء كتبى آن است كه آن حضرت كلام الهى را مى‏گويند و ديگران آن را مى‏شنوند يا مى‏نويسند. در اين باره ذات اقدس اله مى‏فرمايد: «والنجم اذا هوى× ما ضل صاحبكم وما غوى× وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى‏» (51) ; يعنى هر آنچه كه رسول الله مى‏گويد، وحى خدا است و هر چه وحى است همان را مى‏گويد; نه چيزى را در مقام ابلاغ و املاء بر وحى مى‏افزايد و نه چيزى از آن مى‏كاهد; «وما هو على الغيب بضنين‏» (52) ; رسول خدا، ضنين و بخيل نيست و بر وحى الهى ضنت و بخل نمى‏ورزد و لذا چيزى از آن را كتمان نمى‏كند. پس حرم لفظ و تكلم رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم نيز معصوم و مصون است.
وقتى از آن حضرت سؤال كردند: آيا ما در محضر شما هر چه را كه در محضر شما مى‏شنويم، يادداشت كنيم؟ فرمود: آرى. عرض كردند: گاهى شما در حال نشاط سخن مى‏گوئيد و گاهى در حال غضب; آيا هر چه در اين حالات شنيديم، همه آنها را يادداشت كنيم؟ فرمود: «نعم فانى لا اقول فى ذلك كله الا الحق‏»; آرى; هر چه را از من مى‏شنويد يادداشت كنيد; زيرا اگر راضى‏ام، رضايم براى خداست و اگر غضبناكم، غضبم نيز براى خداست; نه حالت نشاط مى‏تواند مرا از منطقه عصمت‏بيرون برد و نه حالت غضب مى‏تواند مرا از مرز عصمت‏خارج سازد (53) .
بنابراين، براى آنكه وحى خداوند بر انسان‏ها و جامعه بشرى حكومت كند، لازم است در صورت امكان، انسان كاملى كه خود وحى ممثل است‏حضور داشته باشد. جامعه برين، انسان كاملى مى‏خواهد كه هرگز قلبش نخوابد و هرگز خيال گناه در جانش رخنه نكند و اين انسان كامل، جز معصوم نيست.
در حكومت وحى، رسول خدا نه تنها امتيازى بر ديگران ندارد، بلكه داراى وظائف برترى است كه اين دشوارى وظيفه رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم، خود نشان‏دهنده حاكميت وحى است نه حاكميت‏شخص. اگر خداى سبحان در احكام عبادى، بر مردم واجب كرده است كه پنج نماز بخوانند: «اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقران الفجر» (54) ، به رسولش مى‏فرمايد تو شش نماز بخوان; بر تو، سحرخيزى و شب‏زنده‏دارى نيز واجب است: «ومن الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» (55) ; تو شب‏زنده‏دار باش و مناجات شبانه را فراموش نكن تا پروردگارت تو را به «مقام محمود» برساند.
همچنين در بعد سياسى نيز كه بر مردم واجب نموده است‏با طاغوت بجنگند و با كفر و حكومت‏هاى جابر بستيزند، به رسول‏الله فرمود اگر احدى تو را يارى نكرد و هيچ فردى به نداى تو پاسخ نداد، تو به تنهايى موظف به قيام هستى: «فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك وحرض المؤمنين على القتال‏» (56) ; مؤمنين را به جنگ و نبرد با طاغوت تشويق كن و اگر كسى تو را يارى نكرد، به تنهايى بايد وظيفه‏ات را انجام دهى. بنابراين، وظيفه رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم، هم در جهاد اكبر مانند نماز شب و هم در جهاد اصغر، دشوارتر از ديگران مى‏باشد.
حاكم اسلامى و ضرورت عصمت
برهان عقلى مى‏گويد تنها كسى كه بالاصاله حق ولايت و سرپرستى انسان و جامعه بشرى را دارد، خالق انسان و جهان است و از ميان انسان‏ها، آن كس مى‏تواند جانشين خداوند باشد و از سوى او بر مردم حكومت كند كه در مقام علم و عمل عصمت داشته باشد; يعنى هيچ خطا و لغزشى از او در علم و عملش رخ ندهد و در اين صورت، علم و عملش مطابق و تابع علم و عمل خداوند خواهد بود.
خداى سبحان در قرآن كريم، ولايت‏بالاصاله و بالذات را منحصر در خود مى‏سازد و مى‏فرمايد: «فالله هو الولى‏» (57) ; تنها ولى بالذات و اصيل، الله است; البته در آيات ديگر، ولايت را به جانشينان راستين خود نسبت مى‏دهد; زيرا آنان معصوم بوده، آنچه را كه مى‏فهمند و انجام مى‏دهند، همگى مستند به خداى سبحان است و در نتيجه، حاكميت آنان، حاكميت الهى است.
اين استدلال عقلى بر ضرورت عصمت واليان امور مسلمين را آيات قرآنى به صراحت تاييد مى‏نمايد. در سوره «نساء» مى‏فرمايد: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله والرسول ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر» (58) ; يعنى اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و صاحبان امر از خودتان را; و اگر در چيزى ميان شما نزاع درگرفت، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد، اگر ايمان به خدا و آخرت داريد.
اين آيه كريمه، داراى سه بخش است: در بخش اول كه فرمود: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم‏»، سخن از اطاعت‏سه مطاع(اطاعت‏شونده) است; خداوند تبارك و تعالى، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، و اولى الامر. در بخش دوم آيه كه مى‏فرمايد: «فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله والرسول‏»، سخن از مرجعيت دو مرجع يعنى خدا و رسولش به ميان آمده و در بخش سوم آيه كه فرمود: «ان كنتم تؤمنون بالله واليوم الاخر»، تنها سخن از خداوند و ايمان به اوست و اين سير آيه نشان مى‏دهد كه تثليث(سه‏گانگى) بخش اول، و تثنيه(دوگانگى) بخش دوم، در حقيقت‏به توحيد در عبادت و اطاعت‏بازمى‏گردد; يعنى هر اطاعتى كه از رسول خدا و اولى‏الامر مى‏شود، بازگشتش به اطاعت از خداوند است; زيرا علم و عمل آنان، به دليل عصمتشان، به خداوند مستند است.
اما آنچه كه در اين آيه دلالت‏بر عصمت اولى‏الامر دارد، امر به اطاعت مطلق و بى‏قيد و شرط از آنان است. اگر ولى امر امت، معصوم نباشد و يا احتمال اشتباه در قول و فعل او او داده شود، هر چند كه عدالت او محرز و مسلم باشد، نمى‏توان مطلقا از او اطاعت كرد; زيرا عدالت، مانع عصيان عمدى است نه مانع سهو و نسيان. كسى كه احتمال اشتباه علمى و عملى در كار او باشد، اطاعت از او، مقيد مى‏شود به مواردى كه فرمان او مطابق با خواست و فرمان الهى باشد; چرا كه بر اساس دليل عقلى و بر مبناى آن روايت مشهور كه فريقين از رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده‏اند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق‏» (59) ، فرمان مخلوقى كه بر خلاف فرمان خالق و خداوند باشد، نادرست است و هيچ اعتبارى ندارد. پس به ناگزير بايد رفتار و گفتار چنين شخصى را با معيار و ميزانى سنجيد و در اين صورت، اين شخص نمى‏تواند مطاع و فرمانده مطلق باشد و جامعه انسانى نمى‏تواند در همه موارد از او اطاعت كند و حكم او تنها در مواردى اطاعت‏پذير است كه مطابق با معيار و ميزان باشد و از اينرو، مطاع مطلق، همان ميزان و معيار الهى خواهد بود. آن ميزان، يقينا قرآن تنها نيست; زيرا الفاظ و ظواهر قرآن كريم مى‏تواند در معرض هجوم سليقه‏هاى اشخاص قرار گيرد و بر اساس برداشت‏هاى گوناگون، آراء و تفسيرهاى متفاوت داشته باشد.
پس ميزان در علم و عمل، «قرآن ناطق‏» است كه علاوه بر واجد بودن حقايق قرآنى، ذو وجوه نيست و كردار و گفتار و سيرت و سكوت وى، به صراحت و روشنى، معيار انديشه‏ها و رفتارهاست و تنها شخصى كه داراى اين ويژگى مى‏باشد، از او به «معصوم‏» تعبير مى‏شود و بايد به نحو مطلق مورد اطاعت قرار گيرد و به همين دليل، اطاعت مطلق از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين(عليهم‏السلام)، از عصمت آن ذوات مقدسه است; هر چند كه عصمت آنان، پرتوى از «عصمت‏بالاصاله وبالذات‏» حضرت حق است و به همين دليل، عصمت ايشان را «عصمت‏بالتبع وبالعرض‏» مى‏گويند.
فلسفه و اهداف حكومت اسلامى
مهم‏ترين هدفى كه حكومت اسلامى به همراه دارد، دو چيز است: اول، انسان‏ها را به سوى «خليفة‏الله‏» شدن راهنمايى كردن و مقدمات سير و سلوك آنان را فراهم نمودن و دوم، كشور اسلامى را «مدينه‏فاضله‏» ساختن، مبادى تمدن راستين را مهيا نمودن، و اصول حاكم بر روابط داخلى و خارجى را تبيين كردن. نصوص دينى، اعم از آيات قرآن و متون احاديث و نيز سيره معصومين و پيشوايان الهى، گرچه حاوى معارف فراوان و نكات آموزنده زيادى است، ليكن عصاره همه آنها همين دو ركن ياد شده است.
همان گونه كه نظام داخلى انسان را روح و جسم او مى‏سازد ولى اصالت از آن روح است و بدن پيرو روح مى‏باشد و سلامت و رعايت اصول طبى وى، براى تامين سلامت روح از گزند عقائد سوء و آسيب اخلاقى ناروا و حفظ از زيان رفتار ناپسند است، تامين «مدينه فاضله‏» نيز براى پرورش انسان‏هايى است كه در جهت «خليفة‏الله‏» گشتن گام برمى‏دارند و اصالت در بين دو ركن ياد شده، همانا از آن خلافت الهى است; زيرا بدن هر چند سالم باشد، پس از مدتى مى‏ميرد و مى‏پوسد ولى روح، همچنان زنده و پاينده است. همچنين، مدينه فاضله، هر چند از تمدن والا برخوردار باشد، پس از مدتى ويران مى‏گردد، ولى «خليفة‏الله‏» كه همان انسان كامل است، از گزند هر گونه زوال مصون است. بنابراين، مدينه فاضله، به منزله بدن است و خليفة‏الله، به مثابه روح آن; و همان گونه كه بر اساس اصالت روح، بدن را روح سالم مى‏سازد، بنابر اصالت «خليفة‏الله‏»، مدينه فاضله را انسان كامل تاسيس و تامين مى‏نمايد.
لازمه خلافت الهى آن است كه انسان كامل يعنى خليفة‏الله، همه كمال‏هاى مستخلف‏عنه را كه خداوند جهان است، به اندازه سعه هستى خود فراهم نموده و در همه آن كمال‏هاى وجود، مظهر خداوند سبحان قرار گيرد و بنابراين، آنچه به نام قسط و عدل و نظاير آن به عنوان اهداف حكومت اسلامى ياد مى‏شود، اگر چه كمال به شمار مى‏آيند، ليكن همه آنها جزء فروعات كمال اصلى‏اند; زيرا انسان متعالى كه خليفه خداست، مصدر همه آن كمال‏ها خواهد بود; چرا كه خلافت‏خداوند مستلزم آن است كه خليفه وى، مظهر همه آنچه كه در تامين سعادت ابد سهيم است و در تدبير جوامع بشرى نقش سازنده دارد باشد.
نورانى گشتن، هدف عالى حكومت
قرآن كريم در آغاز سوره ابراهيم(عليه‏السلام)، هدف نزول قرآن را كه همان هدف والاى رسالت و غرض اصيل حكومت اسلامى مى‏باشد، چنين ترسيم مى‏نمايد: «الر كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد» (60) ; قرآن كتابى است كه ما آن را به سوى تو فروفرستاديم تا مردم را از هر تيرگى و تاريكى برهانى و آنان را به نور برسانى; البته اين رهانيدن از ظلمت‏ها و رساندن به نور، به دستور و اجازه پروردگار آنان مى‏باشد و راه نورانى شدن مردم، همانا پيمودن راه راست‏خداوند عزيز و نفوذناپذير و پيروز بر هر چيز است; كه آن خداوند، عزيز حميد و شايسته هر گونه ثناست.
دورى از خداوند كه «هستى محض‏» و «كمال صرف‏» است، تيرگى است و جدايى از او كه نور تام است، جز تاريكى نيست و تنها مبدئى كه توان بيرون آوردن انسان از تيرگى و رهاندن او از تاريكى را دارد، همانا «نور بالذات‏» و خداوندى است كه نور آسمان‏ها و زمين مى‏باشد و از اينرو، در آية‏االكرسى، ولايت اين امر را فقط به خود نسبت داده، چنين فرمود: «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (61) و اگر در آيه مورد بحث، نورانى ساختن مردم را به رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم اسناد داد، براى اين است كه انسان كامل، خليفه خداست و خليفه، كار مستخلف‏عنه را انجام مى‏دهد و چون انجام اين كار توسط آن حضرت از راه خلافت و نيابت است نه اصالت، لذا در آيه مزبور اخراج از ظلمت‏ها به سوى نور، به اذن خدا مقيد شده است.
غرض آنكه; هدف والاى رسالت و نزول وحى كه همان حكومت الهى است، نورانى نمودن جامعه انسانى است و انسان نورانى، از گزند تيرگى هوا و آسيب تاريكى هوس مصون، و از وسوسه و دسيسه و مغالطه، محفوظ خواهد بود و چنين انسانى كه از جهت انديشه، از تباهى توهم و تخيل و هر گونه مغالطه آزاد است و از جهت عمل، از آلودگى هر گونه شهوت و غضب پاك مى‏باشد، شايسته خلافت‏خداست.
بنابراين، هدف مهم تاسيس نظام اسلامى مبتنى بر وحى و نبوت، همانا خليفة‏الله شدن انسان است و در چنين جامعه‏اى، خطمشى انسان نورانى بسيار روشن مى‏باشد و او با نور الهى كه بهره وى گشته حركت مى‏كند و زندگى مى‏نمايد; چنانكه خداوند فرمود: «وجعلنا له نورا يمشى به فى الناس‏» (62) ; «ويجعل لكم نورا تمشون به‏» (63) .
سيره آموزنده انسان نورانى آن است كه در عين رعايت ادب و پاسدارى از حرمت انسانيت ديگران، هيچ انسانى را شايسته ستايش و پرستش نمى‏داند و نيز در عين زيبا ديدن نظام كيهانى و تحسين سراسر گيتى، هيچ موجود سپهرى يا زمينى را شايسته تكريم عبادى ندانسته، براى آن قداست پرستش قائل نيست و بلكه تمام عالم و آدم را نشانه خداى بى‏نشان دانسته، براى آنها ارزشى بيش از نشانه بودن معتقد نيست; چنانكه انسان كامل يعنى حضرت على‏بن ابى‏طالب(عليه‏السلام) در معرفى اين گونه از انسان‏هاى نورانى چنين مى‏فرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم‏» (64) .
خاصيت «نور» آن است كه هر چيز را آن گونه كه هست ارائه مى‏نمايد و نور توحيد، انسان كامل را چنان بينا مى‏نمايد كه خداوند عظيم را به عظمت مى‏نگرد و قهرا همه اشياء كه مخلوق خدايند، در ساحت جلال الهى كوچك خواهند بود. از اينرو، هر چيزى غير از خدا، از ديدگاه عارف كوچك شمرده مى‏شود.
حضرت على‏بن ابى‏طالب(عليه‏السلام) در اين باره فرموده‏اند: «عظم الخالق عندك يصغر المخلوق في عينك‏» (65) ; يعنى بزرگى خالق در نزد تو، كوچك مى‏سازد مخلوق را در چشم تو. و اين بينش صائب نيز به نور خداوند است كه بهره پرهيزگاران مى‏گردد: «من يتق الله يجعل له مخرجا من الفتن ونورا من الظلم‏» (66) .
نكته ديگرى كه توجه به آن لازم مى‏باشد اين است كه نه تنها قرآن كريم عامل نورانى شدن انسان‏هاست، بلكه تنها مبدا نوربخش، همانا حكومت اسلامى در پرتو قرآن است و كسى كه از آن محروم باشد، هيچ نورى نخواهد داشت; چه اينكه خداوند فرمود: «ومن لم يجعل الله له نورا فما له من نور» (67) ; زيرا «بر اهرمن نتابد اسرار اسم اعظم‏».
هدف متوسط حكومت اسلامى
چون «اسلام‏» تنها دين الهى است: «ان الدين عند الله الاسلام‏» (68) و هيچ دينى غير از آن مرضى و مقبول خداوند نيست: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو فى الاخرة من الخاسرين‏» (69) ، بنابراين، تنها ره‏آورد همه پيامبران الهى همانا اسلام بوده و حكومت آنان نيز اسلامى بوده و مى‏باشد و اهداف فراوان آن، در جاى‏جاى قرآن كريم آمده است.
در سوره «حديد» كه هدف «نبوت عامه‏» را بازگو مى‏كند، چنين مى‏فرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديد فيه باس شديد» (70) ; يعنى ما پيامبران را با معجزه و ادله قاطع و گويا فرستاديم و با آنان كتاب آسمانى را كه دربردارنده مجموعه عقايد، اخلاق، و قوانين عملى است، نازل نموديم تا مردم به عدل و داد قيام نموده، به جور و ستم قصور نكنند و آهن را كه در راس نيروى شديد و عامل هراس بيگانگان است، فروفرستاديم كه طاغيان و رهزنان به آن دفع شوند و از حريم قسط و عدل و قانون الهى دفاع گردد.
در اين آيه، هدف عمومى همه پيام‏آوران و زمامداران حكومت اسلامى در طول تاريخ، همان قسط و عدل جامعه شمرده شد، ليكن همان گونه كه قبلا اشاره شد، رعايت‏حقوق فرد و جامعه و تامين همه مظاهر تمدن، از فروعات نورانى شدن افراد آن جامعه مى‏باشد; زيرا «خليفة‏الله‏» كه انسان نورانى است، به يقين حقوق ديگران را رعايت مى‏كند و از آنان حمايت مى‏نمايد. پس آنچه در اين آيه به عنوان هدف حكومت رهبران الهى ياد شده، يك «هدف متوسط‏» است نه هدف نهايى. «هدف نهايى‏» همان است كه قبلا بيان شد و آن، خليفة‏الله شدن انسان كامل است كه نه تنها معلم انسان‏ها مى‏باشد و آنان را از كتاب و حكمت‏خدا آگاه مى‏نمايد و نفوس آنان را تهذيب مى‏كند، فرشتگان را نيز از اسرار اسماء الهى آگاه كرده، حقايق آنها را به ملائكه تعليم مى‏دهد و لذا قلمرو خلافت او، فقط موجودهاى زمينى نيستند، بلكه موجودهاى آسمانى نيز از فيض خلافت او بهره مى‏برند; اگر چه جسم وى در زمين به سر مى‏برد.
خلافت و حكومت داود(ع)
گرچه برهان عقلى و تحليل قرآنى، دليلى كافى بر آن است كه هدف اصيل حكومت اسلامى، همان خليفة‏الله شدن انسان و قيام به قسط و عدل در پرتو آن است، ليكن ارائه برخى از شواهد قرآنى، مايه طمانينه بيشتر خواهد شد.
قرآن كريم حضرت داود پيامبر(عليه‏السلام) را به عنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر خويش معرفى نمود: «وقتل داود جالوت‏» (71) و او را از كتابى به نام «زبور» برخوردار مى‏داند: «واتينا داود زبورا» (72) ; وى را پيشواى اهل تسبيح دانسته، كوه‏ها و پرندگان را همنوا با او، تسبيح‏گوى خدا مى‏شمارد: «وسخرنا مع داود الجبال يسبحن والطير» (73) و او را همچون پسرش، حضرت سليمان(عليه‏السلام)، از علم خاص الهى متنعم مى‏داند: «ولقد اتينا داود وسليمان علما» (74) و از منطق و زبان پرندگان آگاه مى‏شمارد: «وورث سليمان داود وقال يا ايها الناس علمنا منطق الطير» (75) و او را صاحب قدرت معنوى، و اهل «اوب‏» و رجوع مكرر به درگاه خدا معرفى مى‏نمايد: «واذكر عبدنا داود ذاالايد انه اواب‏» (76) . خداى سبحان آنگاه كه وى را به اوصاف راستين خليفة‏اللهى ستود و كمال‏هاى انسان نورانى را براى او اثبات نمود، فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق‏» (77) ; يعنى اى داود! ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم; پس در ميان مردم بر اساس حق حكومت كن.
از اين كريمه روشن مى‏شود كه رهبر جامعه اسلامى كه نمونه سالكان كوى كمال مى‏باشد، خليفه خداست و خود به مقام منيع خلافت الهى نائل مى‏گردد و آنگاه حكومت اسلامى را تشكيل مى‏دهد و حاكميت قانون خدا را تحقق مى‏بخشد و از فروع آن مقام، به عدل و داد حكم نمودن و حقوق متقابل انسان‏ها را رعايت كردن و از آنان حمايت نمودن است.
تا كنون بيان كوتاهى پيرامون هدف اول حكومت اسلامى ارائه شد و اما در بيان هدف دوم آن كه تاسيس مدينه فاضله است، نكاتى ارائه مى‏گردد.
اوصاف مدينه فاضله
«مدينه فاضله‏» داراى اوصاف و شرايطى است كه بخشى از آن به محيط زيست‏برمى‏گردد و بخش ديگرش به ساكنان آن; اگر چه روشن است كه همه اوصاف مدينه فاضله، در سايه رشد علمى و ترقى عملى ساكنان هر مرز و بوم فراهم مى‏گردد. اوصاف و شرايط مدينه فاضله بسيار است كه به برخى از آنها به نحو اختصار اشاره مى‏شود.
ا- رشد فرهنگى
زمامدار حكومت اسلامى، عهده‏دار تامين علم و دانش شهروندان قلمرو حكومت‏خود مى‏باشد و آياتى مانند «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين‏» (78) ، بيانگر آن است.
مشكل اساسى جامعه در جاهليت جديد يا كهن، همانا ندانستن اصول «تمدن ناب‏» و يا عمل نكردن به آن در فرض دانستن است; يعنى جهالت و ضلالت، دو عامل قطعى انحطاط جامعه جاهلى است و مهمترين هدف حكومت اسلامى در بخش فرهنگ به معناى جامع، جهالت‏زدايى و ضلالت‏روبى است تا با برطرف شدن جهل و نادانى، علم و كتاب و حكمت جايگزين آن گردد و با برطرف گشتن ضلالت و گمراهى اخلاقى و انحراف عملى، تزكيه و تهذيب روح، جانشين شود و لذا در آيه مزبور و مانند آن كه اهداف و برنامه‏هاى زمامداران اسلامى مطرح مى‏شود، جهل زدايى توسط تعليم، و ضلالت‏روبى توسط تزكيه، از شاخصه‏هاى اصلى آن قرار گرفته است و آيه مذكور، جامعه امى و نادان و بى‏سواد را به فراگيرى دانش تشويق مى‏كند تا از امى بودن برهند و به عالم و آگاه شدن برسند و نيز جامعه گمراه و تبهكار را به طهارت روح فرامى‏خواند تا از بزهكارى برهد و به پرهيزكارى و وارستگى باريابد; البته مردم آگاه و وارسته، توان تاسيس مدينه فاضله و حفظ آن را خواهند داشت.
ب- رشد اقتصادى
رهبران اسلامى، تبيين خطوط كلى مال در نظام اسلامى را به عهده دارند و قوانين الهى، گذشته از آنكه مردم را به كاشت، داشت، و برداشت در همه شؤون اقتصادى دعوت مى‏نمايد و حلال بودن آن را در همه مراحل تحصيل مال، نگهدارى مال، توزيع مال، و صرف و هزينه آن، ركن لازم يك اقتصاد سالم مى‏داند،به مسائل اساسى ديگرآن نيزمى‏پردازد كه‏به‏برخى‏از آنها اشاره مى‏شود.
اسلام، اصل مالكيت‏خصوصى را پذيرفته و آن را امضا نموده است و معناى آن اين است كه هر فردى در قياس با ديگر افراد، مالك دسترنج‏خود است و هيچ كس حق تصرف در آن را بدون اذن و رضاى او ندارد; ولى اين نكته را نيز تصريح مى‏نمايد كه در قياس با خداوند، هيچ كس مالك نيست، بلكه به منزله امين در نگهدارى و نائب در تصرف مى‏باشد و آياتى نظير «واتوهم من مال الله الذى اتاكم‏» (79) و «وانفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه‏» (80) ، گواه بر آن است و از اينرو، هيچ فردى حق ندارد بدون اذن و رضاى خداوند، در مال به دست‏آورده خويش تصرف نمايد.
اسلام، مجموع مال‏ها را براى اداره شؤون مجموع انسان‏ها مى‏داند; يعنى اصل مالكيت‏خصوصى نبايد مايه حرمان جامعه باشد و امت اسلامى را به دو گروه مالمند زراندوز و نيازمند تقسيم كند. اسلام، مال را به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى و سبب قيام مردم مى‏داند. فرد و يا گروهى كه فاقد مالند، از آن جهت فقيرند كه ستون فقرات اقتصادى آنان شكسته شده و توان قيام را از دست داده‏اند; زيرا «فقير» يعنى كسى كه مهره كمرش شكسته است و قدرت ايستادن و ايستادگى ندارد. از آنجا كه مال به منزله خون در عروق جامعه و ستون فقرات ملت محسوب مى‏گردد، نبايد آن را در اختيار سفيه و بى‏خرد قرار داد كه مبادا در آن مسرفانه يا مترفانه تصرف كند و عامل قيام امت را به هدر دهد.
بيان قرآن درباره سه مطلب اخير چنين است: «ولا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما» (81) . در اين كريمه، خداوند سبحان، هم مال را به عموم جامعه نسبت مى‏دهد: «اموالكم‏»، و هم آن را سبب قيام مى‏داند: «التى جعل الله لكم قياما» و هم از قرار دادن آن در اختيار سفيه مانند كودك يا بالغ بى‏خرد، نهى مى‏فرمايد: «ولا تؤتوا السفهاء».
اسلام، احتكار ثروت و اكتناز مال و ذخيره كردن آن را ممنوع مى‏داند و اين عمل را به منزله ضبط خون در رگ بدن كه سبب فلج‏شدن ساير اعضاء مى‏گردد، تلقى مى‏كند و لذا جريان و حركت آن را لازم مى‏شمرد. آياتى از قبيل «الذين يكنزون الذهب والفضة ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم‏» (82) ، دليل بر منع ركود مال و گواه بر لزوم جريان آن در تمام اعضاء جامعه است. اسلام جريان ناتمام مال و منحنى ناقص مسير آن را ممنوع، و جريان كامل و منحنى تام آن را لازم مى‏داند; يعنى اجازه نمى‏دهد كه ثروت مملكت در دست گروهى خاص جارى باشد و هرگز به دست ديگران نرسد و بلكه فتوا مى‏دهد كه لازم است دور آن كامل باشد تا به دست همگان برسد. آياتى مانند «كى لا يكون دولة بين الاغنياء منكم‏» (83) ، گواه بر اين سخن است.
گردش و تداول ثروت در دست گروهى خاص و حرمان توده جامعه از آن، به دو صورت ترسيم مى‏شود كه هر يك از آن دو نارواست; يكى بر اساس نظام كاپيتال و سرمايه‏دارى غرب، و ديگرى بر پايه نظام دولت‏سالارى و مكتب ماركسيسم فروريخته شرق.
به هر تقدير، مال نبايد در اختيار اشخاص حقيقى خاص يا شخصيت‏هاى حقوقى مخصوص محصور باشد، بلكه بايد در تمام قشرهاى جامعه جارى گردد و اين ره‏آورد اسلام، پايه و اساس «برين اقتصاد سالم‏» است كه از بين «فرث‏» سرمايه‏دارى و «دم‏» دولت‏سالارى و ماركسيسم، «لبن‏» خالص و شير شفاف اقتصاد دينى را استنباط مى‏كند تا از افراط اول و تفريط دوم رهائى يابيم و به هسته مركزى عدل اسلامى نائل شويم.
اسلام، جريان تام و منحنى كامل مال در دست توده مردم را كه از راه مشروع مانند تجارت با رضايت صورت گيرد مى‏پسندد; يعنى راه اصلى انتقال مال و جريان عمومى آن، غير از راه ارث و بخشش و...، همانا راه تجارت با رضايت است و بنابراين، «تجارت بدون رضايت‏» يا «رضايت‏بدون تجارت‏»(مانند قمار و...)، راه مشروع تلقى نمى‏شود و آياتى نظير «يا ايها الذين امنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض منكم‏» (84) ، دليل بر آن است.
آنچه از نظر اسلام درباره رشد اقتصادى بيان شد، در چند بند ذيل خلاصه مى‏گردد:
1- اصل مالكيت انسان‏ها نسبت‏به يكديگر پذيرفته است، ولى تمام انسان‏ها سبت‏به خداوند، امين و نائبند نه مالك.
2- مجموع اموال، متعلق به مجموع انسان‏هاست.
3- مال، به منزله خون بدن و به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى است.
4- قرار دادن مال در اختيار سفيه ممنوع است و صرف آن به نحو اسراف يا اتراف نارواست.
5- احتكار ثروت و اكتناز مال، ممنوع است و جريان آن لازم مى‏باشد.
6- جريان ناقص مال، ممنوع مى‏باشد و دور كامل آن لازم است.
7- جريان عمومى مال، گذشته از راه‏هاى پيش‏بينى شده در شرع مانند ارث و بخشش، همانا بر اساس تجارت با رضايت است.
ج- فرايند صحيح صنعتى
پيشوايان نظام اسلامى، عهده‏دار ترغيب به فراگيرى كامل فرايند صحيح صنعتى و تعليم كيفيت‏بهره‏بردارى از آن مى‏باشند. قوانين الهى، ضمن ارائه خطوط كلى فراگيرى آن، با نقل سيره آموزنده اسوه‏هاى تمدن و عصاره‏هاى مدينه فاضله، نحوه استفاده از مدرن‏ترين صنعت‏هاى هر عصر را به انسان‏هاى صالح سالك كوى سعادت مى‏آموزند كه نمودارى از آن بازگو مى‏شود:
1- سليمان(عليه‏السلام) كه حكومت اسلامى را در پهنه وسيعى از زمين گسترش داد و به برخى از زمامداران عصر خود نامه نوشت و آنان را به اسلام فراخواند و كامياب شد، از امكانات فراوانى برخوردار بود و قرآن كريم نحوه استفاده او از وسائل صنعتى آن روزگار را چنين بازگو مى‏كند: «واسلنا له عين القطر» (85) ; ما براى او جشمه مس گداخته را سيل‏گونه روان ساختيم; «يعلمون له ما يشاء من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدروا راسيات اعملوا ال داود شكرا وقليل من عبادى الشكور» (86) . كارگزاران نظام اسلامى حضرت سليمان(عليه‏السلام)، هم در صنعت معمارى بناهاى بلند و قصرهاى منيع مى‏ساختند و هم در صنعت نقاشى و هنر، تمثال فرشتگان و پيامبران و صالحان را با زيبايى ترسيم مى‏كردند تا ضمن تشويق به هنر و ارضاى غريزه هنرجويى، روش بهره‏بردارى درست را ارائه نمايند و اسوه‏ها را به صورت نقاشى، فراسوى مردم نصب كنند تا با مشاهده نقش، هنر بياموزند و با شهود منقوش، سعادت را تحصيل كنند و نيز در صنعت فلزكارى، ظروف مورد نياز فردى و جمعى را مى‏ساختند تا در كنار هنرآموزى، وسائل رفاهى را فراهم نمايند و آئين بهزيستى را در سايه تامين لوازم ضرورى زندگى، بياموزند و از اينرو به ساختن ظرف‏هاى بزرگ و كاسه‏هاى عظيم و ديگ‏هاى رفيع و استوار مى‏پرداختند و در عين حال كه نعمت صنعت را بجا صرف مى‏كردند، به شكرگزارى خداوند منان مامور شدند; خداوندى كه هم نعمت مواد خام و معدنى را آفريد و هم نعمت استخراج آنها را در اذهان بشر خلق كرد و هم نعمت صنعت و ساخت‏وساز وسائل سودمند را يادشان داد.
جريان ورود ملكه سبا به ساحت قدس سليمان(عليه‏السلام) و مشاهده قصر ظريف شيشه‏اى و پندار آب و بالا زدن پوشش پا، شاهد بر پيشرفت صنعت معمارى، هنرى، و صنعتى آن عصر است: «قيل لها ادخلى الصرح فلما راته حسبته لجة وكشفت عن ساقيها قال انه صرح ممرد من قوارير» (87) .
2- حضرت داود كه پدر سليمان(عليهمالسلام) بود و زمينه حكومت اسلامى را با رهبرى انقلاب و ستم‏زدائى از عصر خود آغاز كرد و از امكانات مناسبى متنعم بود، مامور شد كه از نعمت غيبى خداوند كه آهن سرد و سخت را در دستش چون موم نرم كرده بود، صنعت زره‏بافى را ارائه كند و نظم هماهنگ بندها و حلقه‏هاى زره را رعايت نمايد. بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «ولقد اتينا داود منا فضلا يا جبال اوبى معه والطير والنا له الحديد» (88) ; «ان اعمل سابغات وقدر فى السرد واعملوا صالحا» (89) ; «وعلمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من باسكم فهل انتم شاكرون‏» (90) .
نكته قابل توجه آن است كه صنعت زره‏بافى، جزء علوم عملى و هنرى است و قابل انتقال به غير مى‏باشد و لذا قرآن كريم در اين باره به كلمه «تعليم‏» تعبير نمود، ولى نرم نمودن آهن همچون موم در دست، هرگز جزء علوم نظرى يا عملى نيست; زيرا به كرامت روح ولى خدا و نزاهت نفس رسول حق وابسته است و به همين دليل قرآن در اين باره تعبير تعليم را به كار نبرد، بلكه به كلمه «النا» بسنده نمود تا روشن شود كه لين و نرم شدن آهن در دست داود(عليه‏السلام) با قدرت غيبى ميسور مى‏شود; البته آهن را از ديرزمان با آتش نرم مى‏كردند. ليكن آن، جزء علوم عملى مى‏باشد و امرى عادى است نه خارق عادت; به خلاف اعجاز خارق‏العاده داود(عليه‏السلام).
3- نوح، شيخ الانبياء(عليه‏السلام) كه نه تنها در مساله وحى و نبوت، جزء پيشگامان كوى رسالت است، بلكه در جريان استفاده صحيح از علم صنعت، از پيش‏كسوتان به شمار مى‏آيد و خداوند، هم تعليم كشتى‏سازى او را به عهده گرفت و هم توفيق و تاييد عملى آن را عهده‏دار شد كه قرآن كريم در اين باره چنين مى‏فرمايد: «اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (91) ; «فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (92) .
خلاصه مطالب گذشته آنكه:
1) اصل‏فرايند صنعتى در حكومت اسلامى،ممدوح و مورد ترغيب است.
2) لزوم استفاده صحيح از آن، در سيره عملى زمامداران دينى بيان شده است.
3) مهم‏ترين بهره درست از صنايع پيشرفته هر عصر، عبارت است از تامين نيازهاى علمى و عملى مردم آن عصر.
4) آنچه در قرآن ياد شد، جنبه «تمثيل‏» دارد نه «تعيين‏»; يعنى در قرآن، مثال بهره‏ورى صحيح از صنعت‏بازگو شده نه آنكه استفاده درست از صنعت، منحصر در همين چند مورد باشد.
5) صنعت كشتى‏سازى نوح(عليه‏السلام) الگويى براى ساخت و پرداخت هر گونه وسائل نقلى دريايى و زيردريايى، اعم از وسيله نقل مسافر، بار و مانند آن و نيز وسايل نقلى زمينى و هوائى به طور عام مى‏باشد; و صنعت زره‏بافى داود(عليه‏السلام)، الگويى براى ساختن هر گونه وسائل دفاعى است; خواه در برابر تير و مانند آن باشد و خواه در قبال سموم شيميايى و نظائر آن; و صنعت معمارى و كارهاى دستى و ظرائف هنرى و ساختن ظروف فلزى سليمان(عليه‏السلام)، نمونه‏اى براى ساختن هر گونه لوازم زندگى است كه نيازمندى‏هاى فردى يا گروهى و همچنين نيازمندى‏هاى هنرى و ادبى، به وسيله آن برطرف مى‏گردد.
اكنون كه عصاره سيره رهبران حكومت اسلامى در نحوه بهره‏بردارى از صنعت‏بازگو شد، مناسب است آنچه از ذوالقرنين در قرآن كريم نقل گرديده بيان شود. قرآن كريم اگر چه از نبوت او سخن نگفت، ولى روش پسنديده او را با برخوردارى از همه وسائل مقدور آن عصر، به طور نسبى گزارش داد. او از تمام امكانات لازم بهره‏مند بوده و كارهاى قابل توجهى انجام داده است.
يكى از آن كارهاى شگفت‏انگيز، ساختن سد عظيم نفوذناپذير است كه بر اثر ارتفاع و صاف بودن، قابل فتح نبود و بر اثر استوارى و استحكام، قابل نقب و سوراخ نمودن نبود; زيرا آن سد عظيم فلزى، از خاك، آجر، سنگ، سيمان، و مانند آنها ساخته نشد، بلكه از پاره‏هاى آهن و مس گداخته ساخته شد كه بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «اتونى زبر الحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا حتى اذا جعله نارا قال اتونى افرغ عليه قطرا» (93) ; يعنى پس از چيدن تكه‏هاى آهن همانند قطعات سنگ، دستور داد كه با استفاده از كوره آهنگرى، در آن بدمند تا كاملا قطعه‏هاى آهن به صورت آتش گداخته درآيد و آنگاه فرمان داد كه مس گداخته را در آن تعبيه نمايند تا به صورت سد كامل و محكم فلزى درآيد.
از مجموعه اين نمودارها مى‏توان خطمشى حكومت اسلامى را درباره بهره‏بردارى از صنايع استنباط نمود كه استفاده از تكنولوژى در تمام امور سازنده و سودمند رواست، ولى بهره‏بردارى از آن در امور تخريبى، و تهاجمى، و سوزنده، و كشنده، و تباه‏كننده زمين، دريا، هوا، گياهان، جانوران، انسان‏ها، مناطق معمور، و...، هرگز روا نيست و با اين تحقيق، مى‏توان فرق ميان كادر صنعتى در مدينه فاضله كه هدف حكومت اسلامى است را با كادر صنعتى كشورهاى مهاجم و مخرب و مدعى تمدن، بررسى نمود.
د- رشد حقوقى داخلى و بين‏المللى
قوانين اسلامى و مسؤولان نظام دينى، عهده‏دار تبيين، تدوين، و تحقق رشد حقوقى داخلى و بين‏المللى مى‏باشند; زيرا جامعه انسانى هر چند در شؤون گوناگون اقتصاد مترقى باشد و هر چند در امور تشويقى صنعت كارآمد باشد، مادامى كه از قوانين حقوقى كامل و متقابل آگاه نباشد و به آن معتقد نشود و در عمل به آنها متعهد نگردد، هرگز كامياب نخواهد شد; چرا كه همان سلاح‏هاى اقتصادى و صنعتى، بدون صلاح حقوقى و اخلاقى، زمينه تباهى را فراهم مى‏كند. جنگ جهانى اول و دوم و نيز تهاجم‏هاى موضعى پس از آن دو كه سبب شد همواره زورمداران در موضع تخريب قرار گيرند و محرومان را در موضع انزوا و قتل و غارت قرار داد، گواهى صادق بر اين سخن است.
حكومت اسلامى، براى پيشگيرى از اين فجايع و تباهى‏ها، اصولى را ارائه مى‏نمايد كه نمودارى از آن نقل مى‏شود:
1- نفى هر گونه سلطه‏گرى يا سلطه‏پذيرى: «لا تظلمون ولاتظلمون‏» (94) .
2- رعايت عهدها و مواثيق بين‏الملل: «واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا» (95) . بايد دانست كه لزوم عمل به عهد، اختصاصى به عهد با خدا ندارد بلكه اطلاق آيه و ساير ادله، دليل است‏بر لزوم وفاى به عهد مطلقا حتى در عهد با خلق خدا. قرآن كريم مؤمنان والا مقام را كه به مرحله ابرار نائل آمده‏اند، چنين معرفى مى‏كند: «والموفون بعدهم اذا عاهدوا» (96) ; يعنى سيره و روش ابرار آن است كه وقتى عهدى مى‏بندند، به عهد خود وفا مى‏كنند و در سوى ديگر، خداى سبحان، مشركان و كافران را به دليل بى‏تعهدى و نقض عهد، چنين نكوهش مى‏نمايد: «الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة‏» (97) .
اهتمام حكومت اسلامى براى برقرارى نظام تعهد و قانون، و عمل به پيمان و احترام به ميثاق، براى آن است كه جامعه متعهد، از امنيت و آزادى كه از لوازم تمدن و اصول مدينه فاضله به شمار مى‏آيد، برخوردار گردد. اگر رعايت ميثاق، از جامعه‏اى رخت‏بربندد، امنيت، آزادى، و ساير شؤون مدنيت آن نيز از ميان خواهد رفت.
قرآن كريم، تبيين رسايى در اين باره دارد كه با تحليل آفرينش انسان و تساوى همه انسان‏ها در اصول كلى خلقت و عدم تاثير زمان، زبان، نژاد، رنگ، رسوم، و آداب و عادات محلى و بومى و مانند آن: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر او انثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم‏» (98) ، اجازه هيچ گونه اعتلا و برترى‏طلبى را به هيچ فرد يا گروهى نمى‏دهد و استكبار را عامل مهم برهم زدن تعادل اجتماعى مى‏داند و نبرد با آن را از اين جهت لازم مى‏داند كه خوى استكبار، خوى پيمان‏شكنى و نقض ميثاق است و از اينرو چنين مى‏فرمايد: «وان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون‏» (99) ; يعنى مهم‏ترين دليل نبرد با مستكبران، همان پيمان‏شكنى آنان است.
قرآن كريم مبارزه با چنين اشخاصى را نه به جهت‏بى‏ايمانى آنان، بلكه به دليل بى‏تعهدى‏شان لازم مى‏داند و لذا فرمود: «لا ايمان لهم‏»(به فتح همزه); يعنى اينها افراد بى‏تعهدى هستند و لذا غيرقابل اعتمادند. با «كافر بى‏ايمان‏» مى‏توان زندگى مسالمت‏آميز نمود، ولى با «مستكبر بى‏ايمان‏» هرگز ممكن نيست; زيرا زندگى بدون تعهد متقابل، ميسور نيست; وقتى طرف مقابل به عهد و سوگند و ميثاق خود احترام نمى‏نهد و هر لحظه كه زورمند شد، آن را نقض مى‏كند، هرگز نمى‏توان با او زندگى مشترك داشت.
آنچه در جاهليت جديد همانند جاهليت كهن دامنگير جامعه بشرى گشته، پيمان‏شكنى زورمداران عصر حاضر است كه شرح نارسايى سازمان بين‏الملل و ساير مجامع بين‏المللى و مدعيان حقوق بشر، در مقابله با تهاجم ددمنشانه گروه‏هاى مهاجم در نقاط مختلف جهان، خارج از حوصله اين مقالت است.
3- رعايت امانت و پرهيز از خيانت در اموال و حقوق، سومين اصل پيشگيرانه اسلام است كه فرمود: «ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها» (100) ; دستور خداوند، لزوم رعايت امانت و تاديه آن به صاحبش مى‏باشد. بيان قرآن در ستايش مردم بايمان اين است: «والذين هم لاماناتهم وعهدهم راعون‏» (101) ; يعنى آنان، امانتدار و مراعات‏كننده عهد و پيمان خويش هستند. قرآن كريم بسيارى از انبياء الهى به وصف امين بودن به جهانيان معرفى كرده است كه آيات سوره «شعراء»، نمونه‏اى از آن مى‏باشد.
تاثير احترام متقابل به امانت‏هاى يكديگر، در برقرارى امنيت و آزادى و تاسيس مدينه فاضله، كاملا مشهود است. قرآن مجيد با تحليل ساختار انسانى، ثابت نمود كه هيچ فرد يا گروهى حق ندارد در امانت، خيانت نمايد و نژادپرستى صهيونيست‏ها و كسانى كه خود را برتر مى‏پندارند و رعايت امانت ديگران را بر خويش لازم نمى‏دانند را محكوم كرده، چنين مى‏فرمايد: «ومنهم من ان تامنه بدينار لا يؤده اليك الا مادمت عليه قائما ذلك بانهم قالوا ليس علينا فى الامين سبيل‏» (102) ; يعنى برخى از يهوديان، اگر به عنوان امانت، دينارى را به او بسپارى، آن را پس نمى‏دهد; مگر آنكه مراقب او باشى و با زور از او بستانى. اين خيانت‏ورزى، به سبب آن است كه آنان خود را نسبت‏به غير اهل تورات برتر مى‏پندارند و مى‏گويند: بر ما حرج و قدح و ذمى نيست اگر امانت غيريهوديان را برنگردانيم. روشن است كه چنين افراد بى‏تعهد و نژادپرست و مستكبرى كه به خيانت در يك دينار تن‏درمى‏دهند، خيانت در ثروت كلان و منابع ملى را قطعا مباح مى‏شمارند و از هر غارت ابتدايى نيز پرهيز نخواهند كرد.
اهداف حكومت اسلامى در دعاى ابراهيم(ع)
سلسله انبياء ابراهيمى(عليهم‏السلام) كه ساليان متمادى، حكومت اسلامى را عهده‏دار بوده‏اند و قرآن كريم درباره آنان مى‏فرمايد: «اذكروا نعمة الله عليكم اذ جعل فيكم انبياء وجعلكم ملوكا» (103) ، خطوط كلى امامت و رهبرى و اصول مهم سياست و حكومت را از بنيانگذار كعبه و معمار مطاف، و مهندس قبله جهانى، به ارث برده‏اند. حضرت ابراهيم(سلام‏الله‏عليه)، نه تنها در سيره خويش آن اصول و خطوط كلى را رعايت مى‏نمود، بلكه در نيايش‏هاى خاص خود نيز مطرح مى‏كرد و اجابت آنها را از خداوند درخواست مى‏نمود.
عصاره دعاهاى آن حضرت در اين زمينه، همان دو هدف مهم حكومت اسلامى يعنى خليفة‏الله شدن انسان صالح سالك كوى كمال و تاسيس مدينه فاضله است. با توجه به اين نكته، روشن مى‏شود كه سامان يافتن مدينه فاضله، در پرتو تعالى انسان‏هايى است كه مقام منيع خلافت الهى بهره آنان شده باشد. آنچه به آبادى، آزادى، امنيت، اقتصاد سالم، و مانند آن برمى‏گردد، از اوصاف و شرايط مدينه فاضله است كه در آياتى از قبيل «رب اجعل هذا بلدا امنا وارزق اهله من الثمرات‏» (104) آمده است و آنچه به كمال‏هاى انسانى برمى‏گردد و زمينه‏ساز خليفة‏االلهى است، در آياتى مانند «واجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام‏» (105) و «ربنا وابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم انك انت العزيز الحكيم‏» (106) ذكر شده است و ريشه‏هاى اصلى دعاهاى سياسى كه در جوامع روائى ثبت‏شده، همين نيايش‏هاى زمامداران الهى است كه صحائف آسمانى و به خصوص قرآن كريم آنها را بازگو نموده است.
پى‏نوشت‏ها:
1. سوره بقره، آيه 213.
2.برخى از پيامبران از خود شريعتى نداشته‏اند و پيرو شريعت پيامبر اولوالعزم پيش از خود شده‏اند; مانند لوط (عليه‏السلام) كه به شريعت ابراهيم (سلام الله عليه) ايمان آورد: «فامن له لوط‏»;(سوره عنكبوت، آيه 26) و بر اساس دستور او عمل مى‏نمود و هر پيامبر اولوالعزمى باذن الله حاكم بود و كارهاى شريعت را تقسيم مى‏نمود; به برخى سمت فرماندهى جنگ مى‏داد، به بعضى سمت تدريس، و به ديگرى هدايت و ارشاد و مانند اينها.
3. نهج‏البلاغه، خطبه 40، بند 1.
4. سوره توبه، آيه 33.
5. سوره نحل، آيه 36.
6. سوره طه، آيه 36.
7. سوره انبياء، آيه 105.
8. سوره حديد، آيه 25.
9. سوره نور، آيه 55.
10. همان.
11. سوره آل عمران، آيه 19.
12. سوره مائده، آيه 3.
13. سوره توبه، آيه 33.
14. سوره حجر، آيه 85.
15. سوره رعد، آيه 17.
16. سوره آل عمران، آيه 137.
17. سوره فاطر، آيه 43.
18. سوره اسراء، آيه 81.
19. سوره انبياء، آيه 18.
20. سوره توبه، آيه 40.
21. سوره هود (ع)، آيه 17.
22. سوره نساء، آيه 82.
23. سوره انفال، آيه 63.
24. سوره بقره، آيه 249.
25. سوره قصص، آيه 40.
26. همان، آيه 81.
27. سوره حاقه، آيه 7.
28. سوره نور، آيه 62.
29. سوره رعد، آيه 11.
30. سوره انفال، آيه 53.
31. سوره مؤمنون، آيه 37.
32. سوره بقره، آيه 156.
33. بحار; ج 23، ص 21، ح 21 و علل الشرايع; ج 1، ص 231، باب 153، ح 6 (با اندكى تفاوت).
34. سوره انشقاق، آيه 6.
35. سوره مؤمنون، آيه 37.
36. سوره كهف، آيه 46.
37. بحار; ج 73، ص 350، ح 13.
38. همان; ج 16، ص 324، ح 16.
39. همان; ج 75، ص 251، ح 99.
40. سوره طور، آيه 23.
41. سلسلة الينابيع الفقهيه; ج 9، ص 219.
42. سوره هود (ع)، آيه 17.
43. سوره حاقه، آيات 40 46.
44. سوره نجم،آيات 3 و 4.
45. حاكم اسلامى در عصر غيبت، به سبب راى‏اكثريت مردم، وكيل آنان نمى‏گردد، بلكه ولايت دينى او مورد پذيرش مردم قرار مى‏گيرد.
46. سوره طه،آيه 64.
47. سوره نساء، آيه 105.
48. سوره شعراء، آيات 193 و 194.
49. سوره نمل، آيه 6.
50. سوره اعلى، آيه 6.
51. سوره نجم، آيات 1 4.
52. سوره تكوير، آيه 24.
53. بحار; ج 2، ص 147، ح 19.
54. سوره اسراء، آيه 78.
55. همان، آيه 79.
56. سوره نساء، آيه 84.
57. سوره شورى، آيه 9.
58. سوره نساء، آيه 59.
59. بحار; ج 10، ص 227، ح 1.
60. سوره ابراهيم (ع)، آيه 1.
61. سوره بقره، آيه 257.
62. سوره انعام، آيه 122.
63. سوره حديد، آيه 28.
64. نهج‏البلاغه، خطبه 193، بند 5.
65. نهج‏البلاغه، حكمت 129.
66. نهج‏البلاغه، خطبه 183، بند 11.
67. سوره نور، آيه 40.
68. سوره آل عمران، آيه 19.
69. همان، آيه 85.
70. سوره حديد، آيه 25.
71. سوره بقره، آيه 251.
72. سوره نساء، آيه 163.
73. سوره انبياء، آيه 79.
74. سوره نمل، آيه 15.
75. همان، آيه 16.
76. سوره ص، آيه 17.
77. همان، آيه 26.
78. سوره جمعه، آيه 2.
79. سوره نور، آيه 33.
80. سوره حديد، آيه 7.
81. سوره نساء، آيه 5.
82. سوره توبه، آيه 34.
83. سوره حشر، آيه 7.
84. سوره نساء، آيه 59.
85. سوره سبا، آيه 12.
86. سوره سبا، آيه 13.
87. سوره نمل، آيه 44.
88. سوره سبا، آيه 10.
89. همان، آيه 11.
90. سوره انبياء، آيه 80.
91. سوره هود (ع)، آيه 37.
92. سوره مؤمنون، آيه 27.
93. سوره كهف، آيه 96.
94. سوره بقره، آيه 279.
95. سوره اسراء، آيه 34.
96. سوره بقره، آيه 177.
97. سوره انفال، آيه 56.
98. سوره حجرات، آيه 13.
99. سوره توبه، آيه 12.
100. سوره نساء، آيه 58.
101. سوره مؤمنون، آيه 8.
102. سوره آل عمران، آيه 75.
103. سوره مائده، آيه 20.
104. سوره بقره، آيه 126.
105. سوره ابراهيم (ع)، آيه 35.
106. سوره بقره، آيه 129.